یکی بودهیشکی نبود
همیشه نیست که نباشه.گاهی اوقات پیدا میشه یکی که میگه دوست ندارم ولی دوست داره
بیخودی خندیدیم که بگوییم دلی خوش داریم
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو تو ام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آن چنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا آن چنان که بال ِ پریدن عقاب را حتی اگر نباشی ، می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را خواهم که در این غمکده آرام بمیرم نمیشه دل به هر کس داد نمیشه از نفس افتاد پرنده با پر بسته نمیشه از قفس آزاد نمیشه شب به شب خوابید فقط کابوس وحشت دید نمیشه در سکوت خود صدای گریه رو نشنید نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند نمیشه تا ته آواز فقط از ترس فردا خوند گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه دوباره سر بده حق حق بزار دست صدا روشه نمیشه دل به هر کس داد نمیشه دل به هر کس بست نمیشه رفتو راهی شد رسید اما به یک بن بست چه رسم نا هماهنگی همیشه رسم تقدیره نمیشه بودو عاشق بود واسه عاشق شدن دیره تو از من گذشتی که تنها نمونم با خودم می گفتم: میبینی رفتنت را چقدر تیتر کردم از فراق از تنهایی از مرگ از بی تو بودن از همه جز به جز فراق نوشتم و گفتم و نالیدم ولی هر چه کلیدهای این کیبورد را نوازش میکنم آمدنت را در واژه ها نمیتوانم بگنجانم آمدنت را نمیتوان با هیچ چیز مقایسه کنم بگویم ای شقایق بگویم ای خورشید از کسوف درآمده یا ای ماه ازخسوف خارج شده یافتم ای تک ستاره آسمان هستی من میدانی در نبودت وقتی چشمک زدن هایت را از من ستاندی و مرا یتیم نوازش پرتوهایت کردی آسمانم نه ماه و نه خورشید داشت؟ ظلمت سر تا سر دنیایم را گرفته بود ابرهای تیره و زمخت آسمان دلم را پوشانده بودند بارانی نبود چشمه های چشمانم در آغازین روزهای فراقت آنقدر خروشان بودند که دیری نپایید خشکیدند و خورشیدی نبود تا چرخه طبیعت را به راه بیندازد و آبی بخار کند و ابری از محبت بر آسمان دلم بیافکند و قصه تنها امید من که نا امیده از جان دلم دمید ولی به لبخندم بنگر ستاره من محض آمدنت است محض بودنت محض ماندنت دستانم را میبینی ترس دوباره رفتنت لرزانش کرده است و دلم را که برای خودش شورزاری شده از زیادی وزنش شاکی مباش سببش بلعیدن حرفهایی است که بر زیان می آید ولی به گوش نمی رسد میدانم که نمیدانیم راستی میدانستی هر کسی در آسمان یک ستاره دارد و اگر روح از تنش جدا شود ستاره ش خاموش میشود تک ستاره من خاموشیت را بگذار برای وقتی که روحی جسمم را همراهی نمیکرد.
تنها امیدمن که نا امیده امید من دوباره ته کشیده لحظه به لحظه فکر نا امیدی این لحظات امونمو بریده اونکه می گفت با دستای دل من از قفس بی کسی آزاد شد چی شد که با گریه من شاد شد؟؟؟؟ از وقتی رفت... میدانی در نبودت وقتی من را به همسایگی تنهایی دادی و به باد فنا سپردی تا مراقبم باشد تا مبادا تار مویی از سر جسمم کم شود چشمهای دلت بر دلم بسته بود و کورکورانه مرا همدست با برادران یوسف در چاه انداختی ولی باز هم نمیدانستی پدر من یعقوب نبود میدانی وقتی به قعر چاه بی کسی ها افتادم دیگر خواب نداشتم تا شاید خدا مهربانیش را نصیبم کند و ماری را به آغوشم بفرستت که دلتنگ نباشم و اگر شبی یا روزی از فرت درد و بد حالی از هوش میرفتم وقتی چشمهایم باز میشد روی شانه م سنگینی تنهایی را احساس میکردم که سر بر آغوشم نهاده همان جایی که تو سر مینهادی تا دیگر نتوانم به پا خیزم و دستهایش بر سرم دقیقا جای دستهای تو زمانی که مرا نوازش میکردی میدانی آنی که سطل به چاه انداخت تا آب بگیرد و مرا یافت صاحب یک کاروان نبود بلکه همان چوپان دروغگوی قصه کتابهای دبستانمان بود که مرا به قیمت یک جمله حرف آن هم دروغ نه به پادشاه و امیر یک جا نه به گدای دور گرد به غم فروخت به غم فروخت و مرا آواره کرد و مرا شکست... و مرا سوزاند... و مرا خاکستر کرد... و باد فنایی که مرا به آن سپردی بر فراز آسمان سیاه بختی به پروازم کشاند. از همان روزی که که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق دیوار چین راساختند آدمیت مرده بود. از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم خواستم دلم یه گوشه ی بمیره خسته شدم چه انتظار سختی یکی بیاد جون منو بگیره قلب من ازتپیدنش خسته شد نبضم با ضربه های معکوس مرد قلب من از خستگی خوابش گرفت این دل نا امیدو مایوس مرد شاید صدای زخمی دل من مرحم زخمای دل تو باشه شاید که قصه جدایی من نزاره هیشکی از کسی جدا شه از وقتی رفت... به نام آفریننده تن که های های گریه ها روز و شب سیاهم را در کنارش نهاد تاجمع تن و های های گریه هایم تنهاییم را رقم زد می نویسم از زندگی پر از تنهایی برای تیترش باید چشم ها کامل باز شود با نیم نگاهی به دل نمیتوان قصه تنهایی را رقم زد پس چشم ها را باز میکنم تا نهایت پرتوهای نور را جذب خویش سازد وقتی چشمهایت پر از نور شد آرام پلکهایت را بر هم بگذار تا مژه هایت در آغوش هم قرار گیرند و تنها نمانند در تفکر تنهایی هایت نور ذخیره شده را در تاریکی پیوند پلکهایت آزاد کن بسوی خاطره هایت قدم بردار پشت درب خانه خاطره هایت که رسیدی با دستهای لطیفت زمختی درب را نوازش کن تا آرام باز شود وارد خانه خاطره ها که شدی مستقیم به اتاق ما بودنتان برو یادت نرود قبل از ورود به اتاق به رسم نیاکانت با صدای رسا بگو یا الله شاید کسی در اتاق ما بودنتان جای خالی نبودنت را پر کرده باشد. وارد اتاق که شدی کنجی را انتخاب کن زانوی عذلتت را در بغل بگیر چشمهای باز خیالت را به کنج دیگر اتاق بدوز خواه ناخواه شمارش نفس هایت کم میشود و ضربان قلبت بالا می رود حرارت تن زیاد میشود گریه کن تا جمع های های گریه ها با تن داغت چراغ تنهاییت را روشن کند به یاد این شعر می افتی آدم یک روز دنیا میاد یک روز هم از دنیا میره هر کی که عاشق نباشه تنها میاد تنها میره باتلاق فکرتورا به عمق می کشد حالا دستهای تنهایی را که تار تار موهایت را سیخ میکند احساس میکنی و میفهمی دلیل گرمای نا متعادل تنت این است که تنهایی تو را در آغوش گرفته و می فشارد که مبادا احساس غربت کنی دستت را به من بده و از زمین بلند شو به دیوار بگو: چرا غم ها نمیدانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهای دنیایم عقب گرد کن و بسوی درب خروج برو پاهای سستت را که از اتاق بیرون نهادی به آسمان بنگر و بگو خدایا آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت خواهشی دارم زتو در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش مزار و این یعنی دوست داشتن بسوی درب خانه خاطرات قدم بردار از خانه خارج شو چشم دل ببند و چشم دنیا باز کن. زندگی کن و زندگی ببخش به نام خداوند خاطره ساز درود و سلام بر تو ای خدای خاطره ساز ای نوازنده ساز زندگی این بار آیینه شدم برای دنیا دنیاایی که خدای سازنده برایش ساز زندگی سر داد و هر کس با آن ساز نساخت باخت ای دنیا خود را در من بنگر و بلندی را در حقارتت ببین نگاه کن که چگونه خود در منجلاب خود دست و پا میزنی بنگر که چه رنگ سیاهی بر تن کرده ی و هیچ ستاره درخشانی در تو چشمک نمیزند تا شاید امیدی را به کسی ببخشی می خواهم از دنیا بگویم از دست روزگار از ساز هر چند ناکوکی که خدایش نوازید نوازید و نازیدبر تکتایی و قدرت خود میبینم دنیارا سرش پر مو هر تار مو رنگی به رخسار دارد یکی چپ و دیگری به راست رفته یکی سیخ است و دیگری کمر زیر بار مهنت و منت و درد خم کرده است به پیشانی بلندش می نگرم خطوط چین و چروک بر آن نشسته از ناله های ما ابروان به هم پیوسته چشمهای براق و درشت وااای چه هیبتی دارد در نگاه اول مجذوبش میشوی گویی زیبا ترین است ولی وقتی بیشتر دقت میکنی و خیره میشوی به عمق که می روی پلیدی هایش را میبینی چقد سیاه... به لبهایش مینگرم چقد زیبا و شیرین است بر دل لرزه ی می افتد سست میشوی دلت میخواهد از این لبهای شیرین کامی بگیری لب که بر لبش گذاشتی پیوند دو لب گسسته میشود و دهانش باز تازه می توانی دندانهای گردو تیزش راببینی و بوی بد دهانش را حس کنی باور نمیکنی... به اندامش نگاه میکنم زیبایی و گیرایی دارد حرارتش را از دور احساس میکنی میخواهی خودت را در آغوش این تن غرق کنی در هر قدم که به او نزدیک تر میشوی جذاب تر می شود روبروی او قرار میگیری آغوشش باز باز است وقتی در آغوشش می افتی غرق در لذت و... دقیقه هاا میگذرد و تو در آغوش دنیا دستو پا میزنی ولی نمیدانی این همان تالاب است همان مرداب همانی که هر چه بیشتر دست و پا میزنی بیشتر غرق میشود مرگ دلت را در دوستی با دنیا تسلیت میگویم من را هم در غم خود شریک بدان خدایا تو نازیدی بر سازی که نوازیدی و من ساختم و سوختم با چیزی که تو ساختی و سوختنم را دیدی... به نام خدای پنهان باز هم من.دل و قلم این بار می خواهم از وصال و فراق بنویسم میگویند: لذتی که در فراق است در وصال نیست در وصال بیم فراق است و در فراق شوق وصال ولی برای من چه سود ؟ در ایام وصال بیم فراق تنم را لرزاند و اکنون در روز شمار ایام فراق نا امید از وصال شاید آن روز که داشت می گفت: لذتی که در فراق است در وصال نیست خبر از قصه پر غصه یکی بود هیشکی نبود من نداشت در فراسوی داستان مرگ و قصه زندگی در همسایگی دردها در روز شمار طلوع و غروب خورشید بر قبر ما بودنمان چگونه می شود خوابید؟ یا خوابید و خواب یار را ندید؟ و هنوز اندرخم کوچه غربت و تنهایی شکه کنجی را برگزیدم زانوی عذلت در آغوش گرفته در این اندیشه که چگونه فریاد کنم تا پرده گوش دل سنگ و سردش بلرزد اما هم چنان درهمان کوچه برای آرزوهای مرده خویش سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد می دانی؟ سخت آنجا است که به هر جا حتی اتفاقی می نگرم خاطره های روزگاران وصال به فراق رسیده ایام مرده ما بودنمان زنده می شود و نمک بر زخم می پاشد اما تفاوتی است در میان زخم روح من و زخم جسم و نمک پاشیده بر این دو زخم آن نمک که بر زخم جسم می پاشند می سوزاند ولی چرک هارا میکشد و دو لبه را به هم پیوندی میدهد که فقط با تیغ بران فلز سخت به دست آمده از سنگ سرد گسستنی است و نمکی که خاطرات تو بر زخم روح من میزند میسوزاند . دلم را خون بغض را در گلو کاسه چشمان را نمناک و زخمم را عمیق تر می کند درد من پایان ندارد در انتهای این تیتر سه نقطه میگذارم تا بداند بسویش باز میگردم و فردایی وجود دارد... یکی بود هیشکی نبود قصه همیشگی من که غصه همیشگی من شده آنقدر از مرگ نوشتم که یک لحظه تصمیم گرفتم به زندگی برگردم و از زندگی هم بگویم و بنویسم به خیالم آمد سرآغاز از زندگی نوشتنم را با سهراب آغاز کنم که گفت: تا شقایق هست زندگی باید کرد اما دستانم که بر کیبورد آمد به ذهنم آمد کدام شقایق؟؟ آری تا شقایق هست زندگی باید کرد ولی اکنون که شقایق نیست !!! باید چه کنم؟؟؟ چگونه از زندگی بگویم و بنویسم وقتی تنها شقایق تمام دنیای من پشت ابر تیره و زمختی پنهان شده و خود را نشان نمی دهد خورشید تابان زندگیم خاموش نشد ولی کسوف کرد هست ولی نیست ماه زندگیم خسوف کرد هست ولی نیست این یعنی یکی بود هیشکی نبود بودن ولی نبودن ذهنم را باز تر میکنم آری آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست زندگی اجباریست و چه زیبا قافیه ها تغییر میدهند خط و مسیر زندگی ها را حالا می شود از زندگی نوشت حتی اگر شقایق نباشد باید از زندگی نوشت چون اجبار است ای خورشید کسوف کرده ای ماه در کسوف ای شقایق پنهان زندگی اجباری است. من زندگی میکنم مثل شمع میسوزم و ذره ذره آب می شوم و تو: و تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد مرا در هر شب بی ستاره یاد کن . end زندگی فرصت بس کوتاهیست... تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه ی پرواز پرستوها نیست... مرگ هم حادثه است... که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبز بهاری جاریست... یکی بود هیشکی نبود نمیدونم از کجا شروووع کنم مدت زیادی دست به قلم نبردم یادم نیست سرآغاز درد دلم کجا بود ولی هنوز یکی بود هیشکی نبود قصه زندگیم رو که شد غصه زندگیم هنوز یادم هست هنوز یادم هست صبح که از خواب بیدار میشدم قبل از هر چیز حتی قبل از اینکه به اون سلام کنم از خدا مرگم رو طلب میکردم یادم هست پایان هر نمازم برای همه دعای خیر و سلامتی میکردم و برای خودم وفات یادم هست میگفتم خدایا اگر درد و رنجی سهم و قسمت و اونا کردی همش رو من به جون میخرم یادم هست شب بعد از اینکه بهش شب بخیر میگفتم و آرزو میکردم آسمون دلش پر از ستاره آرزو باشه یه نیم نگاه به پنجره میکردم و میگفتم میشه من فردا بیدار نشم و برای همیشه خواب بمونم؟ یادم هست همش یادم هست یادم هست قصه یکی بو د هیشکی نبودم زمانی شروع شد که من خواستار اون شدم و از همون ابتدا پر از غصه درد بود اینارو یادمه چون هنوز هم صبح که بیدار میشم با اینکه اون نیست بهش سلام کنم ولی مرگمو میخام و شب با اینکه اون نیست بهش شب بخیر بگم بازم خواستمو فراموش نکردم ولی هر چی فکر میکنم یادم نیست من کیم؟؟؟ و خدا کجا بود و کجا هست همیشه آخر درد دلهام مینوشتم خدایا پناه میبرم بر تو ولی الان مینویسم ای خاک ای زمین پناه می برم بر توووو الهی عجل وفاتی گاه لحظه رفتن شیرین تر از آمدن است میروم ای دنیا و این جسم برای تو.... معبودا... بگو درب جهنمت کجاست !! باکی ازعدالت نیست!! من خود راه خانه خویش میدانم!! خداوندا چرا باید اینچنین ساده و راحت به آنچه می توانستند وجود داشته باشند به دیده تردید بنگرم؟ - خدایا مرگم را برسان- نمی دانم چرا مردم میتوانند اینقدر راحت زندگی کنند؟ میدانم که این نیز آزمونی از جانب توست ای معبود من نمی دانم چه بگویم. نمی دانم... خداوندا می خواهم با دیار سختی و نا ملایمی خداحافظی کنم و به سوی تو به پرواز درآیم. دیگر نمی خواهم زیر چتر دوری بمانم و لبانم همیشه تشنه باران باشند خداوندا مرا دریاب... تنهایم... تنهای تنها... دیگر حتی نمی توانم جرعه آبی بنوشم. نمی توانم تلخی کامم را فرو دهم. کامی تلخ در خانه ابدی مرا همراهی می کند. خداوندا! مرگ چگونه است ؟خدایا مرگ چه رنگ است؟ خدایا بر سر مزارم نیز همچو دنیا تنهایم؟ تنها گل های زنبق بر مزارم خواهند نشست؟ خدایا چرا اینگونه بی تابم؟ - خدایا مرگم را برسان- آنچنان دل شکسته ام که می دانم اگر نیست را بخواهم برایم هست می کنی.. مگر تو نگفتی کافیست به چیزی بگویم باش موجود می شود؟ من از تو می خواهم که امشب بگویی نباش من نیز نخواهم بود. خدایا بگوی... مگذار این جمله تمام شود... بگوی نباش بنده تنهای من بگوووووو... مرگ در قلب من است مرگ در ذهن من است مرگ هم راز و هم اواز من است لحظه ای از بدنم دور نمی گردد... پیش من جفت من است من همیشه به همه می گفتم: نکند ترس به دل راه دهید از مردن و هنوزم به همین معتقدم زندگی مثل گلیست که سر قبر عزیزی رویید و تو ان را چیدی پس تو هم یک مرگی یا که چون شعله ی شمع وسط راه سراشیبی باد باد هم یک مرگ است مرگ همچون سنگیست که رها می گردد از سر انگشت پسر بچه ی شاد شیشه ی پنجره ی خانه ی دل میشکند سنگ هم یک مرگ است و پسر بچه خدا... مرگ همچون اسیست که خدا در وسط بازی مشروط قمار شرط ان عمر بشر لحظه ای رو کرده ست حال ان شاخه گل زیبا را در درون یک تنگ ه پر از اب زلال و قند است گر گذارید ز لطف زندگی می گیرد زندگی بعد از مرگ یا که ان شعله ی شمع در پناه تن یک ایینه ی پراحساس زنده می ماند و خوش زندگی منشوریست که اگر نور درونش تابی هفت رنگش بینی از جهنم تا حور ااز سرخ تا اوج بنفش من از این مرگ نمی ترسیدم تا زمانی که به من گفت: بیا تا برویم من از او ترسیدم لحظه ای لرزیدم رو به خود کردم و با خود گفتم: تو که این گونه قشنگش خواندی پس چرا ترسیدی؟! مرگ در پاسخ من چیزی گفت: لحظه ی تلخ وداع از دوصد دلبند است عمر تو شیشه ی ان پنجره ایست که به دست پسرک می شکند دل من از سنگ است. هیچ کس از پس این لحظه نبردست خبر هر کسی از نظر خویش کند تفسیرش زندگی پست ترین بازی تکرار زمانست ولی همه در بازی تکراری ان می لولند هیچکس خسته از این بازی نیست پس بیا تا برویم هیچ کس تا نرود پی نبرد ان جا چیست؟ پس تو هم هیچ مگو لحظه ای خشکم زد و سپس مرگ به من گفت: که ای گل روییده به قبر بغلی تو بیا تا برویم مرگ من کودک دلبند خودم بود که من را می چید من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت قسم به ساحت عشق وقسم به جان فراق زیبا سلام گم کن مرا وفکر کن اصلا نبوده ام ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر من میرم من میرم از من آزرده مشو میرم از خانه تو قبل رفتن تو بدان عاشق بی تقصیرم تو اگر خسته ی از دست دلم حرفی نیست امر کن تا که بمیرم به خدا میمیرم من میرم اگه با بودن من غم تو دلت جون میگیره میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره اگه با موندن من باغ تو ویرونه میشه میرم اما میدونم دل بی تو دیوونه میشه به افتخار شما نمیدانم چرا؟ اما!! تو را هر جا که میبینم کسی انگار میخواهد ز من تا با تو بنشینم تن یخ کرده آتش را که میبیند چه میخواهد؟؟؟ همانی را که می خواهد می خواهم تو را وقتی که میبینم. ********************** سلام سلام من باید فردا خودم رو به یگان جدید معرفی کنم بازم تهران افتادم دوره کد تکاوری خوردم لشکرک دارم میرم ولی شماها بهم سر بزنین دلم واسه همتون میتنگه آخه چی میشد اینا هم دوره ای های من بودن هان؟؟ خدا نگهدار
بیخودی حرف زدیم که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم یک نفر با ماهست
ما زمان را دیدیم خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم شب زیبایی هست!
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم از بیان غم خود
و تصور کردیم که شهامت داریم
ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم ما که را گول زدیم ؟!![]()
برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو
زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب
می تواند نفس بکشد؟؟؟
مگر می شود هوا را از
زندگیم برداری و من
زنده بمانم؟؟؟
بگو معنی تمرین چیست؟؟؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟
بریدن از خودم را؟؟؟![]()
![]()
![]()
گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم
خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم
یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم![]()
![]()
ندونسته بودی که بی تو تمومم
تو رفتی ز پیشم که یادت بمیره
خیال کرده بودی مرامم همینه
تو خواستی که فردا نمیرم به یادت
ولی رفته ام من ز دنیای ماهت
شبت را نمی خوام که بی تو بمونم
تو تنهایی شب به یادت بخونم
نذار تا بمیرم به یاد نگاهت
بمونم یه مجنون توی عشق پاکت
نذار با تو بودن بشه خواب و رویا
تو خوابم نبینم توتا چشم زیبات
نذار غصه هامون تو دلها بمونه
که شادی بمیره بجاش غم بخونه
می خوام با تو باشم شبیه یه قصه
تو ذهنم بمونه که بی تو نمیشه
می خوام با تو باشم شبیه یه فریاد
که عمری توی دل زده بی صدا داد
می خوام با تو باشم شبیه یه عاشق
کنارت بمونم تا فصل شقایق
می خوام با تو باشم مثل آب دریا
کنارت بمونم توی موج غمهات
می خوام با تو باشم شب و روز دنیا
بخونم برات من از این درد دلهام
کنارم بمون تا کنارت بمونم
نرو از کنارم تا تنها نمونم![]()
پورتال پیشخوان دولت برای ارائه خبر سالم و ارائه هر چه بهتر خدمات آنلاین به صورت آزمایشی برای ایرانیان مقیم سر تاسر دنیا و جهت سرعت بخشیدن به امور و حذف موارد اداری روی لاین قرار گرفت
شما ایرانی محترم با لینک آدرس زیر در خدمت رسانی هر چه بهتر ما سهیم شوید
![]()
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست...
:ادامه مطلب:![]()


![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
من ميگم بهم نگاه كن
تو ميگي كه جون فدا كن
من ميگم چشمات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من ميگم چشمات و واكن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم قلبم رو نشكن
تو ميگي من مي شكنم من ؟
من ميگم دلم رو بردي
تو ميگي به من سپردي ؟
من ميگم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نمي شه
من ميگم تنهام مي ذاري
تو ميگي طاقت نداري
من ميگم تنهايي سخته
تو ميگي اين دست بخته
من ميگم خدا به همرات
تو ميگي چه تلخه حرفات
من ميگم كه تا قيامت
![]()
که سوختم ز غم و درد بی امان فراق
قیامتی شده برپا در امتحان فراق
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
به دل هوای وصال وبه لب نوای قریب
شفای ناز نگاهش مرا شود چو نصیب
مریض روی نگاریم ودر امید طبیب
رفیق خیل خیالیم وهمرکیب شکیب
قرین محنت اندوه وهمقران فراق
بخند بر رخ من یا محول الاحوال
بریز شربت لعلت به جام وصل محال
بزن به برق نگاهت مرا به قصد قتال
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
بسر رسید ونیامد بسر زمان فراق
اسیر قصه ی هجریم وکو دوای وصال؟
زمان،زمان فراق است ونیست جای وصال
مرا که وصل تو راخوانده ام زنای وصال
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
به لطف داغ تو هستم فقیر محضر عشق
شراره می کشد از دل نفیر باور عشق
نهاده گردن خود را به بزیر خنجر عشق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
تمام هستی من شد سراب،دور از یار
رفیق وهمدم من شد شراب،دور از یار
زگریه بند بند وجودم شد آب،دور از یار
زسوز وشوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
منم که تشنه ی دیدارم وتو سیرابی
شب از فراق روی تو بیدارم وتو سیرابی
اسیر پنجه ی عشقم ،میان مردابی
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاده کشتی صبرم زبادبان فراق
ندیم هر شبت ای راحت روان که شده است؟
بجای یاد من آرامشت به جان که شده است؟
سبوی بادهی من،گریه بی امان که شده است
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده است
تنم کفیل قضا و دلم ضمان فراق
چرا نمی کند او روی خود عیان یارب؟
نمی شود شبی آرامشم به جان یارب؟
رسید ناله ی من تا به آسمان یارب
فراق وهجر که آورد در جهان یارب
که روی هجر سیه باد وخانمان فراق 
![]()

بهشتی را که تنها می شوم آنجا نمی خواهم
فریبم ده تو ای شیطان در این دنیای رنگارنگ
که جز شادی سزایی را در این ماوا نمی خواهم
طلوع زرد خورشیدت در این دنیا تماشایی است
تو را در خواب مصنوعی و در رویا نمی خواهم
خوشا چون آهویی وحشی اسیر دست من باشی
که من هرگز تو را سرکش در آن صحرا نمی خواهم
مرا با تو حکایت ها در این تنگ بلورین است
تو را ای ماهی تنگم در آن دریا نمی خواهم
بهشتت را نمی خواهم چرا اصرار می ورزی
که من آن را نه در آنجا که در هر جا نمی خواهم
![]()

سلام بر تو ای بانوی هزار هزار محبت
سلام.
بی خوابی امانم رو بریده است
بی خوابی !
منی که سراسر خواب بودم ،
در خود ،
و در خود تو را خواب می دیدم.
و مدام غرقه در این تفکر که
دوست داشتن مجال زیبایی است
که خود را یکسره در شورو و مارا یکسره تا بینهایت تاب میدهد.
زیبا
زیبا سلام...
نمیدانم چگونه می شود کشت
چگونه می شود دار زد
چگونه می شود سقط کرد یک عمر خاطره را ...
عاطفه و محبت را
و تورا.
و چگونه می شود
و چگونه می شود تایی به بیتایی تو یافت ؟
چگونه میشود فراموش کرد ؟!
تا آنجایی که به یاد می آورم
نکوهش زندگی ، بر سر من همواره در باب یاد گرفتن بود
چگونه شد که این بار بر سر فراموشی خنگ ماندم !
بگذاز بار دیگر
و اینبار در مقام شاگرد از تو بپرسم
استاد ...
استاد
تو چگونه کشتی ؟
تو چگونه کشتی تمام خاطرات مرا
یاد بده تا علمی آموزم
تا علمی آموزم از تو و یک عمر بنده ات شوم.
ولی وقتی خوب فکر میکنم و تفکر و تعقل
و فشار می آورم که سوزنی را از میان خلوارها خاطرات بیرون کشم
به یاد می آورم که من نیز کشته ام
کشته ام؟
به یاد می آمورم یک فرمول ساده داشت
ترکیبی از خود و خواهی
آن روز که کشتم سراسر خود بودم و یک عمر .....
در فرهنگ آموزگار با چاپ سال 1333 خورشیدی در مقابل خود خواه چنین آمده است
آنکه خودش را زیاد می خواهد
مغرور و متکبر
بی عاطفه و جاه طلب
ولی آنروز هیچ کدام از آنها نبودم
و امروز تو نیز هیچ کدام از آنها نیستی
من و تو گم شده این
گم شده ایم در بی خواهی
گم شده ایم در این سالیان
بی تا
بی تو
بی من
بی ما
زندگی
آسمان
همه جا یکرنگ است.
![]()
غرقم کن وخيال کن اين من نبوده ام
اصلا بگو نديده ونشنيده ای مرا
اصلا بگو مجاز به بودن نبوده ام
دور سر تو گشته ام و پرت...هيچوقت
دلگير از مرام فلاخن نبوده ام
نشکن مرا...زياد مزاحم نميشوم
تا بوده ام وبال به گردن نبوده ام
انکار کن مرا ومن اقرار ميکنم:
يک لحظه در تصور اين زن نبوده ام
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ![]()


![]()
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
![]()
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوی اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ، علمزدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم
![]()
مثل پروانه به آتش
مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه که از من دوری
من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب احساس
واژه ی فاصله یک فاجعه معنا شده است
تو توانایی آن را دارای
که به این فاجعه پایان بخشی ...
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم
یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم
بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم ...![]()

![]()
تو مرا رنگ زدی.
تو مرا سایه زدی.
رو به دریا کردی.
تو مرا،
عاشق رویا کردی.
و شدی رویایی،
که ببینم هر شب،
تا سحر خواب تو را.
نکند،
شب ما سر برسد،
و سحر دور کند، دستهای ما را!؟
نکند،
خواب مرا،
بپراند دستی!؟
نکند،
خواب نبینم یک شب!؟
نکند،
.....
نمی آیی امشب؟!!
وای از این بی خوابی...
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
![]()

دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
![]()
| Design By : Pichak |


